همه مادرهای دنیا کم و بیش در حق بچه هایشان کوتاهی و اشتباه میکنند؛ سه ماه و بیست و پنج شبانه روز است که خودم را به خاطر شیر ندادن به شهرزاد سرزنش کرده ام؛ ازش فیلم گرفتم؛ بار اخری که با کلی عشق و محبت چسبیده بود به سینه ام و شیر میخورد و چرت میزد ازش فیلم گرفتم؛ حالا جرئت دیدن فیلمش را ندارم؛ نگاهش که میکنم بغض میدود توی گلویم و همان جا گیر میکند؛ اعتراف میکنم که من خیلی بیشتر از دخترک به اینکه شیرم را بخورد نیاز دارم؛

  
نویسنده : یوتاب ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
تگ ها :

 

یک بنده خدایی هم هست، زبانش تیغ دارد؛ فکر میکنم اگر یک روزی میشد زبانش را از حلقش کشید بیرون یک حجم سرخ تیغ تیغی را میدیدی که حکایت از دل بدجنس صاحبش دارد؛ وسط تعریف و تمجید از تو زهرش را میپاشد وسط صورتت تا زیادی بابت تعریف ها سرخوش نشوی؛ هردفعه به خودم قول میدهم دوباره سراغش را نگیرم باز خر میشوم و دلم نرم میشود؛ آدم بدجنس همیشه بدجنس است.

  
نویسنده : یوتاب ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
تگ ها :

 

دخترم سرش را گذاشته روی شانه ی من، صدای قشنگ نفس کشیدنش را میشنوم. دخترک حوابیده و من فکر میکنم. به خودم، به گذشته هایم، به وقتی که همسن دخترم بودم، وقتی دو ماه و نه روزم بود. حتما مثل شهرزاد خواب بودم و خواب های قشنگ میدیدم و توی خوا لبخند میزدم. چقدر دلم میخواست برگردم عقب و از نو - ولی این بار آزاد ِ آزادِ آزاد - زندگی کنم. رها از هر چه بند و ریسمان و زنجیر.

نه، زخم های گذشته نباید سرباز کنند.

  
نویسنده : یوتاب ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
تگ ها :

من ِ او

این دختر کوچولو شده بخشی از وجود من،  بخشی از آن که نه، شده تمام ِ من. وقتی در آغوشش میگیرم و شیرش میدهم، فقط و فقط به ترکیب زیبای چانه و گونه اش نگاه میکنم. به این که چقدر قشنگ مک میزند. به چشم هایش نگاه میکنم که تا سینه ی مرا به دهان میگیرد، مست و خمار و خوابالو میشوند، انگار که جای شیر، آب حیات مینوشد. تازگی ها توی چشمهایم نکاه میکند و لبخند میزند. باورم نمیشود که این دخترک یک آدم ِ جداست. باورم نمیشود که او خود ِ من نیست. نگاهش میکنم و خودم را میبینم که دوباره متولد شده ام و شیر میخورم و میخوابم و قد میکشم. و بعد ناخودآگاه فکر میکنم  و میبینم که اصلا نمیشناسمش. شهرزاد ِ من، همان قدر که به من نزدیک است، از من جداست. نمیدانم از چه رنگی خوشش خواهد آمد، چپ دست است یا راست دست. نمیدانم ترشی را دوست خواهد داشت یا شیرینی، اهل ریاضی و مثلثات خواهد بود یا خیام و شاملو. اهل هنر خواهد بود یا سیاست یا عاشق پارتی و مهمانی و مد . من خیلی چیزها از این دخترک کوچولو نمیدانم، فقط این را میدانم که بدجوری این آدم کوچولوی ِ بغلی ِ دوست داشتنی را دوست دارم.

  
نویسنده : یوتاب ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
تگ ها :

بغل به مثابه گهواره

یک زن به شدت لمسی مثل من، مادر کودکی به شدت بغلی میشود که روزی ده دوازده ساعت تمام، جز بغل مادرش هیچ جا نمیخوابد.

  
نویسنده : یوتاب ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢
تگ ها :

 

صبح ساعت شش و نیم بیدار شد. همیشه وقتی از خواب بلند میشود اهم و اووهوم میکند. اهل گریه کردن نیست. با صدای اهم و اووهوومش بیدار شدم و تا شماره 120 آب جوشیده ریختم توی شیشه شیر و چهار تا پیمانه شیرخشک. چهار قطره شیر ِ خودم که سیرش نمیکند، پس صبح ها فقط شیرخشک میخورد. وقت هایی که جفتمان سرحال باشیم و خوابالو نباشیم، شیر مامان را هم امتحان میکند. دو تایی نشستیم روی مبل ِ کنار شومینه. اول من نشستم بعد شهرزاد توی بغل من نشست. دستمال کاغذی گذاشتم زیر چانه اش. قُلپ قُلپ شیر می خورد و من چرت میزدم. چند دقیقه بعد شیرش را نصفه نیمه رها کرد و چرتش گرفت. دو تایی، توی بغل هم، نشسته روی مبل، چرت میزدیم. بلندش کردم تا از شر ِ بادگلویش خلاص شود. دستهایش را از شانه ام آویزان کرد و چانه اش را گذاشت روی شانه ام. مثل همیشه شیر از دهان کوچک و نخدی اش چکه کرد روی لباسم. این دو ماه، همیشه ی خدا، روی سرشانه ی لباسهای من و بابایش یا شیر ریخته یا مولتی ویتامین. دیروز حتی روی پالتوی مشکی ام هم شیر ریخت. زود پاکش کردم رفت. شیرخشک را اگر زود پاک نکنی لامذهب بدجوری لباست را رنگ میکند. داشتم میگفتم، خوابمان برده بود که چشم باز کردم دیدم ساعت هفت و نیم شده. یک ساعت ِ تمام، من نشسته بودم روی مبل و شهرزاد سرش روی شانه ی من بود و دوتایی خواب هفت پادشاه را میدیدیم. قبلترها همیشه تعجب میکردم از آدم هایی که سرکار، پشت میز، روی صندلی، و در حالت نشسته میخوابند. برایم خیلی عجیب بود که آدم چطور میتواند عمودی نباشد و بخوابد. حالا خودم از فرط خستگی، ایستاده زیر دوش حمام هم میخوابم، آدم ِ  خسته روی سنگ هم خوابش میبرد. شهرزاد جیش کرده بود. پوشکش را عوض کردم. لباسش را در آوردم و سه لایه لباس گرم تنش کردم، با کلاه و جوراب و دستکش. بعد پیچاندمش لای پتو و توی کــَـری یــِر خواباندمش. رویش یک پتوی دیگر هم انداختم، انگار که کولاک آمده باشد، یا مثلا اینجا شمال ِ روسیه است. بچه را حسابی پوشاندیم و بردیم بیرون تا واکسن دوماهگی اش را بزند.
***

حالا الان سه و پنجاه و پنج دقیقه و ده ثانیه بعد از نیمه شب است. از ظهر که برگشتیم خانه تا همین الان بچه توی بغلم بوده. حتی وقت شام و ناهار هم بابای بچه لقمه توی دهنم گذاشته. بچه تب کرده بود و بی قراری میکرد. اگر بغلش نمیکردی میزد زیر گریه. دو ساعت پیش، کف ِ دست ِ چپم، باسنش را نگه داشته بود، و ساعد ِ دست ِ چپم زیر سرش بود، با دست راستم شیشه شیرش را نگه داشته بودم و با دو تا پاهایم راه میرفتم و با دهانم برایش آواز میخواندم. کل اعضا و جوارح بدنم مشغول نی نی بود که یادم افتاد دستمال زیر چانه اش نگذاشته ام و الان است که گردن و سینه و لباسش شیرباران شوند. با لبهام شیشه شیر را نگه داشتم و با دست راستم دنبال دستمال کاغذی میگشتم که لیوان آب را از روی کابینت آشپزخانه انداختم زمین و شکستم.

  
نویسنده : یوتاب ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها :

 

    - متنفرم از هر بندی که قرار باشد دست و پای آدم را ببندد. بندی که نگذارد نصفه شب تنهایی از خانه بزنی بیرون به قصد هواخوری، یا نتوانی یک هفته توی جنگل یا لابلای کوه ها گم و گور شوی. متنفرم از هر فکر و عقیده و مکتبی که مانع آزادی اند و  از آدم هایی که میخواهند جلوی نفست را بگیرد.




     - هویت مجازی نباید حقیقی بشود. که اگر شد مجبوری هی خودت را سانسور کنی. هی از سر و ته فکرها و حرفهایت بزنی و آخر سر ببینی هیچی برایت نمانده تا بگویی. آنقدر خودت را سانسور کنی و حرف هایت را بخوری که یک روزی خودت هم یادت برود چه میخواستی بگویی و قرار بود چه بنویسی.

  
نویسنده : یوتاب ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
تگ ها :

 

این ها را یک هفته مانده به تولد شهرزاد نوشته بودم، همان حرفها و دغدغه های تکراری و همیشگی ام... .

هفت هشت ماهی میشود که به شکمم روغن میمالم. روغن میمالم که ترک نخورد. تا وقتی نی نی به دنیا آمد شکمم هنوز هم شبیه گذشته ها باشد. این همه وقت گذشته و من تازه امشب یاد گرفتم با همین روغن مالیدن میشود با نی نی بازی کرد. شاید نی نی خمیازه کشید، چون دست و پایش را تکان داد و پایش را تا آنجا که جا داشت دراز کرد. گوشه ی شکمم به اندازه ی پای کوچکش قلمبه شد. با انگشت اشاره نازش کردم. پایش را جابجا کرد، تکان داد. با انگشتم دنبالش کردم. سریعتر تکان داد. از این ور به آن ور، از آن طرف به این طرف. انگشت من هم افتاده بود دنبالش و قلقلکش میداد. سرعت بازی رفته بود بالا. نی نی دست بردار نبود. دست من روی شکمم لیز میخورد و کم نمی آورد. بازی قشنگی بود. یادم انداخت که چند روز بیشتر نمانده تا  اجبارش برای بیرون آمدن از آنجا. من میروم روی تخت میخوابم و دکتر با تیغ شکمم را میبرد و نی نی را می آورد بیرون. بچه یک دفعه با حجم وسیعی از نور و چند تا آدم جدید روبرو میشود. به حریم امن و تاریک و گرمش تجاوز میشود. از دیدن مهاجمان گریه اش میگیرد و دکتر بچه را میگذارد توی آغوش من تا آرامش کنم. من مادر او میشوم. من که خودم تا حالا دختر کوچولو بودم یک دفعه مادر یکی کوچکتر از خودم میشوم. یکی که آنقدر ظریف و نحیف و نازنین است که مادر شکستنی اش سالهای سال قهرمان زندگیش میشود و لابد با خودش فکر میکند مادرش با این هیکل لاغر و کوچک کوه را هم میتواند برایش جابجا کند. 

از تصور این همه ماجرای پیچ در پیچ گیج میشوم و خنده ام میگیرد. شک ندارم که مادر بدی نمیشوم. بالاخره این همه کتاب و سی دی روانشناسی و این همه تجربه های جور واجور ِ خودم تا اینجا، باید به دردم بخورد. باید یادم باشد یادش بدهم که به هیچ کس بیشتر از حد خودش احترام نگذارد حتی اگر بزرگترش بود، باید یادش بدهم حقش را از هر کس که خواست پامالش بکند بگیرد، حتی اگر مدیونش بود. باید بداند که هیچ کس حق ندارد بی احترامش کند حتی اگر من بودم. ماها نسل دختران یواشکی بودیم، یواشکی بزرگ شدیم، بالغ شدیم، عاشق شدیم، خندیدیم و بالاخره آنطور که دوست داشتیم زندگی کردیم. زندگی با اعمال شاقه! ولی دختر من، تو یکی باید زندگی را جار بزنی، عاشق زندگی باشی و از زنده بودن لذت ببری. نباید بترسی. نباید کسی الگوی محض و مطلق تو باشد. تو آزاد و شاد و رها خواهی بود. تو نباید مثل من و همسن و سالهای من به خاطر بدیهی ترین حقوقت بجنگی. نباید فکر و ذکرت مشغول چیزهای کوچک و معمولی زندگی شود و نگران چیزهای ساده باشی. کسی حق ندارد تو را به خاطر عاشق شدن تنبیه کند یا مجبورت کند زیبایی ات را سانسور کنی. نباید از بالغ شدن خجالت بکشی.

آخ که من هنوز هم نگران ساده ترین حقوق زندگی هستم، این بار نه برای خودم، بلکه برای تو.

  
نویسنده : یوتاب ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
تگ ها :

← صفحه بعد